تبليغاتX
آهنگ بلوچ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 17:28  توسط زکریا  | 

یادش به خیر آن وقت ها که وقت سحر وقتی که مادر بر بالینمان می آمد و خیلی آرام طوری که خوابمان به کابوس تبدیل نشود و خواهر  و برادرهای کوچکتر بیدار نشوند ما را بیدار می کرد و ما نیز با چشمانی پف کرده و مات و مبهوت بیدار می شدیم و با صورتی نیمه شسته بر سر سفره سحری حاضر می شدیم ...

خدا بیامرز پدر آرام غذا می خورد و با نیم چشمی ما را هم نگاه می کرد و ما نیز آنچنان می خوردیم که انگار قرار است عمری را روزه بمانیم ...

از مدرسه که بر می گشتیم خومان را گوشه ای انداخته و همانجا خوابمان می برد پدر می گفت شما مثلا روزه اید ...

و هنوز موذن اذان نگفته خودمان را پای سفره افطاری می رساندیم و فقط منتظر آن بودیم که موذن لب بگشاید ...

.

اما حالا ...

نمی دانم ولی روزه آن روزها خیلی شیرین تر بود و شاید بیشتر به یاد کسانی بودیم که همیشه روزه اند ...

رمضان

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 22:3  توسط زکریا  | 

*** وبلاگ جدید اسپانک راه اندازی شد ***

اسپانک در زبان و ادبیات بلوچستان داستانها و افسانه های بلوچی است که زبان به زبان ادامه یافته و هم اکنون در اختیار ما قراردارد .

در این وبلاگ سعی شده است که یکسری از این اسپانک ها جمع آوری و در اختیار کاربران محترم قرار گیرد .

برای بازدید از این وبلاگ لطفاْ روی لینک پایین کلیک کنید .

اسپانک

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 21:34  توسط زکریا  |